دختر ریزه من
غزل شیرین ترین و عزیزترین موجود عالم برای من و باباییش هست.فرشته ای که عشق ما رو به هم پایدارتر میکنه وامانت الهی که برای هردومون ریحانه بهشتی هست.این وبلاگ رو میخواهیم در آینده به خودش هدیه بدیم و بگیم چقدر دوستش داشتیم ،داریم وخواهیم داشت.
شنبه 17 بهمن 88 امسال دخترمبه لطف خدا 2ساله شد 2ساله که خدا غزلک ناز رو بهمون هدیه داده تا یک خانواده کامل و راست راسکی بشیم از یکماه قبل هرروز میگفت:تولدم کیه؟؟؟؟؟ میگفتم:چند روز دیگه.. باخودش تکرار میکرد: چند لوز دیگه!!! و میرفت.... وفردا دوباره! صبح روز تولدش برعکس هرروز بااخم و ناراحتی بیدار شد.انگار نمیخواست از رختخواب بلند بشه!منم اصراری نکردم فقط گفتم غزل امروز تولد کیه؟؟؟ گفت:نیوشا!!!! (آخه وقتی لج کنه دیگه همه چی به نیوشا ختم میشه!!) دیگه کاریش نداشتم تا اینکه خودش درخواست داد از تخت بیرون بیارمش. صبحونشو دادم و کارهاشو کردم وفرستادم دنبال بازی! کلی کار داشتم.میخواستم یک کیک کوچیک بپزم و حداقل 3نفره جشن بگیریم.امسال همه برنامه هام به هم ریخت و هرکاری کردم لااقل تاالان که نتونستم برای تولدش کاری انجام بدم. برنامه ریزی روزانه ام رو نوشتم و به ترتیب رفتم سراغشون.. جارو و نظافت و ناهار پزون و کیک پزون و ......................... موقع ناهار خوردن قصه روز تولد غزل رو براش گفتم! فکر نمیکردم اینقدر هیجان انگیز باشه براش خلاصه باقول اینکه شب، تولد مبارکه! گرفت خوابید و منم به سرعت بقیه کارهارو کردم تهیه شام خوشمزه و تزیین کوچولو برای کیک،باد کردن مقداری بادکنک و آویز و ...... خلاصه اینکه عصر که بیدارشد و ازاتاق اومد بیرون اینقدر هیجانزده شد که تا چند لحظه چیزی نگفت.... بعد دیگه قاط زد فرشته معصوم و نازنین من!!!! بردمش حمام و لباس خوشگل تنش کردم.تو این فاصله همسری هم تشریف آوردن و حاضرشدن.چون دختر گلمون طاقت نداشت تا بعداز شام منتظر بمونه زود دوربین مهیا شد و تولد گرفتیم بعدشم که مراسم کیک برون و بوس کنون و .....بود اینم حسن ختام مراسم!!!!!!!!!! تولد یک عکس خوشگل از ناناز طلای مامان و بابا البته شیوه کیک بریدن غزل هم درنوع خودش بی نظیر بود که متاسفانه فقط فیلمش هست و عکسی ندارم کل کیک رو نابود کرد...... دیگه جونم براتون بگه که بعدش هم شام خوردیم و باقی قضایا... ولی خوب بااینکه خیلی خیلی مختصرومفید بود ولی خوشحالم که حداقل این تولد کوچولو رو براش گرفتم.دلم نمیومد که بی سرو صدا ردش کنم بره! اصلا مگه میشه مهمترین روز زندگی غزل ریزه فراموش و نادیده گرفته بشه!!!؟؟؟؟؟ بماند که این چندروز نگذاشته دست به بادکنکهاش بزنیم و هر روز و هرروز راه میره و برای خودش شعر<< تولد مبارک>> میخونه و دست دستی میکنه و ذوقققققققق از خودش نشون میده واقعا وقتی تو چشماش نگاه میکنم معنی عشق خدادادی رو میفهمم نازدونه نعناع پونه خانوم خونه عزیز دردونه تولــــــــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــارک <<به زودی در این مکان عکس نصب میشود!!!!!>> این وروجک خانوم ما گاهی کارهایی ازش سر میزنه و سخنانی میگه که آدم میمونه از کجا یاد گرفته؟؟؟ مثلا چند وقت پیش تو اتاق خاله جونش رفته دست گل به آب داده،بماند چی بوده! تا دیده خاله جان ناراحت شده و عنقریب دعوا میشه،فرمودن:خاله بیا ماچـــــــت کنم حــــــــــــــالت جا بیاد!!!! ------------------------------------------------ یا تا چیزی بریزه زمین و کثیفکاری راه میندازه زود میگه: ببخشیـــــــــد ببخشیـــــــــــــــد! حواسم نبود مامان ! بعدشم یک نیشخند اینجوری حالا جرات داری دعواش کنی؟؟؟؟ ------------------------------------------- دیشب موقع مسواک زدن اومده در دستشویی و چند دقیقه زل زده به من و بعدش کر کر میخنده ----------------------------------------------- امان از وقتی رایش نباشه کاری بکنه و چیزی بگه! باباحمیدش تلفن رو آورده میگه مامان شکوه کارت داره!کلییییییییییی صدای ناهنجار درآورد پشت تلفن تا حرف نزنه.... حمید میگه:به مامان شکوه بگو دوست دارم! میگه:بگو دوست ندارم!!!!! حمید:بگو مامان شکوه حالت خوبه؟ میگه:بگو حالت خوب نیست؟ ------------------------------------------- جدیدا تا بهش میگن اسمت چیه؟ میگه:نیوشا! مثلا داره به این روش جلب توجه میکنه که مبادا با اومدن نیوشا،ایشون از یاد بره..... تا غافل بشیم میره سراغ طفلکی و هی ماچ بارونش میکنه و دست و پا و لپشو مــــــــــــــــــــــــــــاچ میکنه حالا تصورکنید که اون بنده خدا از همه جا بیخبر اونتو خوابهههههههه ------------------------ یک مطلب جالب اینه که وقتی فیلمهای چند ماه پیش یا دوران نوزادیشو میگذاریم براش ،محو تصویر میشه و از تک تک صحنه هاش لذت عمیقی میبره.انگار تمام خاطراتشو به یاد میاره و ذوق زدگی شدیدی پیدا میکنه! ------------------------------------------- عاشق بی چون و چرای کتاب هستش و گاهی مجبورم میکنه 2-3بار هر کتابی رو دوره کنم و وقتی هم میگم کافیه!!!!! چندبار خوندم میگه :نههههههههههههههه نخوندی!بازم بخون لفطا!!!! ------------------------ بزرگترین ترسش از چسب زخمه! وقتی بخواد تهدید بشه راه چاره اش گفتن این کلمه جادویی هستش! ایشون هم سریعا رام و آروم میشیشنن و دیگه خرابکاری تعطیل! یا غصه بزرگش اینه که من بگم مریض شدم میخوام برم دکتر!!!!!!! که دیگه واویلــــــــــــــــــــــــا..... میگه:تو مریض نشو.حالت خوبه...دکتر نرووووو... البته همه رو با گریه میگه ها --------------------------------------- تازگیها این چیه ؟ اون چیه؟؟؟ های خانوم شروع شده.... به هرچی میرسه،بدون استثنا میگه:این چیه؟؟؟؟ (البته nبار) یا تا صدایی میشنوه میدوه و میگه:صدای چیییییی بود؟؟؟؟ یا راه میره و میگه:عمو پوللنگ چی میگه؟؟؟؟؟ عمو مهلبان چی میگه؟؟؟ خاله شادونه چی میگه؟؟؟ شکل پنیل چی میگه؟؟؟؟؟ و من بینوا باید بدونم همه این اشخاص چی میگن و کل شعر و ترانه هاشونو حفظ باشم!!!! مگه باور میکنه؟؟میگه تو همه چی بلدی وکلیاوامر دیگه دارن ایشون که وقت نوشتن ندارم فقط بگم شدیدا از دستش ریزش مو گرفتم!!!!!!!! داشتم وبلاگ دوستهای گلم رو میخوندم ودیدم از شیرین زبونیهای نی نی نازنازیها نوشتن.فکرکردم ایده خوبیه که منم از کلمات قصار غزلی بگم.اما خوب دیدم که : غزل خانوم ما مدتهاست که تمام کلمات رو ماشالله کامل و بی عیب میگه و خیلی به ندرت پیش اومده کلمه ای رو اشتباهی بگه! یعنی وقتی اشتباه بیان کنه،خودش گیر میده و اینقدر تکرار میکنه تا درست بشه مثل طوطی هرچی اززبون مابشنوه میگه مثل این کلمه : "دمت گرم!!!" وقتی پدرش داشت سی دیهای زبانشو میدید،غزل کلی مشتاق شد.نمیدونم سی دیهای HOW DO YOU DO? رو دیدید یا نه! ماجرای یک ربات هست که تازه داره صحبتها و اصطلاحات رو یاد میگیره.غزل خیلی از رباته خوشش میاد و بهش میگه "OK" ! از تو تخم مرغ شانسی یک آدم اهنی درآورد که ملقب شد به ok!وکلی با حرف زدن با اون مارو میخندوند مثلا وقتی اشتباها نشست روش،گفت:ای وایییی نشستم رو ok!!! --------------------------------------- دوروز بود گیر داده بود که "پیتزا بخولیم" حالا بهش گفتیم:میدونی پیتزا چیه عزیزم؟؟؟ گفت: نهههه!!!! رفتیم پیتزا فروشی و هرچی بهش گفتیم باباجون اینم پیتزا!بیا یک گاز کوچولو بزن !!!نخورد که نخورد.... میگفت:نخولم،نخولم... ولی آخرش که گرسنگی فشار آورد،نصف ساندویچ ژامبون بره باباجونشو خورد! گفتیم :چی میخوری؟؟ گفت: شامپول بله!!!! (ژامبون بره) ------------------- از اونجایی که هرشب براش قرآن میخونم تا بخوابه،یاد گرفته کمابیش ولی خوب به زبون خودش میخونه! غزل برای عروسکش که داره میخوابوندش:بسم الله لحمان لحیم! قل هبلاه احد ....صمد ...لولد ...له فوا احد!!!! البته امیدوارم به خاطر نحوه نوشتنم سوسک نشم!!! ------------------------------- فیلمهای بی بی انیشتینشو خیلی دوست داره و بهشون میگه "جو جو" میشینه به پاشون و گاهی کلماتی رو که بتونه ادا میکنه! ---------------------- چند روز پیش خونه مادر شوهرم بودیم.نمیدونم از کجا شکلات گیر اورده بود!وقتی باباش بهش گفت:غزل از کجا آوردی اینو؟؟؟ برای تبرئه خودش گفت: بهم تعارف کردن!!!!منم برداشتم!!!!!(آخه کمابیش شکلات خوری براش ممنوعه) ما: ----------------------------------- یاد گرفته(نمیدونم از کجا؟؟؟) تا نخواد ادامه غذاشو بخوره با عشوه رو برمیگردونه و میگه:بسه دیگه ملسییییی!خولدم! ----------------------- امروز نوشتنم نمیاد زیاد.میخواستم بیشتر بگم که نمیشه علتشو بعدا میگم فعلا تا بعد... دیروز گفتم که این ماه خبر زیاد داشتیم و البته ماه قبل قرار شد از آخر به اول بریم: اول اینکه غزل خانوم رو بالاخره با موفقیت هرچه تمام تر و به لطف خدا از شیر گرفتم بزن دست قشنگه روووووووووووووووووووووووووووووو البته یک مدت بد قلقی داشت که شکرخدا حل شد.من بعد از 3ماه که به مرور شیرخوردنشو کم کردم و درنهایت به وعده شیر قبل ازخواب رسوندم ،تونستم خیلی راحت اون آخری رو هم حذف کنم وغزل مامان مثل یک انسان متشخص و فهمیده این قضیه رو پذیرفت و به غیر از یکی دوبار که بهونه شو گرفت ،دیگه تقاضا نکرد من واقعا با ازشیر گرفتن به روش ظالمانه ای که بچه رو از سینه مادر بترسونن مخالف بوده و هستم ومعتقدم نباید خاطرات شیرین و لذت بخش و 100البته آرامش بخش دوسال شیر خوردن رو یکباره و خشونت بار خراب کرد البته 2-3 شب غزلی به فکر پستونک خوری افتاد که با مشاوره با روانشناسش خیلی زود از یادش بردم و نذاشتم بهش وابسته بشه.چون به گفته ایشون مرحله قطع شیر خوردن دراصل قطع هرنوع روش اینگونه بوده و نباید ادامه داشته باشه اینم غزل پستونک خور اون ایام *************************************** حالا دومی غافلگیری همسر عزیزم بود که براش ناگهانی و بی خبر تولد گرفتم(البته خودم هم تا ساعت 2 خبر نداشتم ساعت 5/2 مهمون دعوت کردم-3تا 5/3 رفتم خرید-غزل رو خوابوندم- کیک پزوندم و شام پختم و وقتی خواهر همسری بهش زنگ زد که بیا کجایی؟؟ حمید سراسیمه زنگ زد که :نمیخواهی کیک بگیرم؟ گفتم:نه عزیزجان! گفت:شام چیزی هست که بهمون برسه؟میخواهی ازبیرون بگیرم؟؟؟(آخه فکر کرد فقط خانواده خودش هستن!) گفتم:نه آقا! بیا حالا دور هم یک لقمه نون پنیر پیدا میشه بخوریم!!!!! نگران نباش وقتی رسید و دید که همه هستن و شام مفصل و کیک پزون و ..... داشت بال درمیاورد متاسفانه بعد ازشام یادم افتاد از میزش عکس نگرفتم ولی کیک رو براش به شکل پلوور مردونه تزیین کردم ***************************** حالا بعدی 15 آذر ماه مصادف بود با عید سعید غدیر که خانواده ما صاحب یک عدد نی نی نازنازی شد خواهرزاده نازو کوچولوی من به نام "نیوشا" ریزه به جمع کلوچه های خاله پیوست! خیلی نمکی و بامزه اس و یک عالمـــــــــــــــه مو داره ماشالله! دوســــــــت دارم جیر جیرک کوچولـــــــــــــــــــــو! ************************************* آبان ماه هم دو عدد تولد در یک شب داشتیم: پدر عزیزم و خواهرشوهر گلم اینم کیک پزونی که براشون راه انداختم این کیک پدرجان اینم کیک خواهر همسری این دخترم قبل از رفتن به تولد با شمع و کیک دوشب تمام حال کرد و لذت برد فعلا برای امروز کافیه تا بعدا بیام از شیرین زبونیهاش بگم(به قول دوستم مهدیه عزیز:قول زنونه!) اینقدر من تنبلم که از 21 ماهگی غزل تا الان دیگه نیومدم اینجارو آب و جارو کنم! خوب چه کنم وقت نمیشه.. این مدت خبر زیاد داشتیم ولی از آخر به اول بریم دیشب شب یلدا بود و اینبار برخلاف سالهای قبل که خونه مامی جان بودیم،تصمیم براین شد که خانواده من و همسر عزیزم تشریف بیارن منزلمون و البته شام خورده بیان که من حس پزیدن شام رو نداشتم عوضش قول دادم که میز خوشگل بچینم! این در و اون در زدیم تا تونستیم از سیسمونی همسرم یک دست سماور و قوری یافیتیم و از مادرم هم استکان کمر باریک گرفتم تا کمی فضا سنتی بشه ورفتیم سراغ قاقالی لی هاش که سرجمع شد این میز: البته به خاطر شیطنتهای دختر خانوم بنده کتاب حافظ اوایل کار از یاد رفت که نیمه های مجلس سریعا بساط حافظ خونی و فال به راه افتاد که پدرجان مثل هرسال زحمتشو کشیدن انشالله خدا عمر باعزت و طولانی همراه سلامتی بهشون بده که سالهای دیگه هم کماکان سایه شون بالای سر ما باشه تو همچین شب زیبایی! و اما غزل خانوم که عکسهاش تو دوربین عمه جونش هست یک لحظه آروم نداشت و خودشو با شیرینی و آجیل دار زد رسما بفرمرمایید انــــــار خلاصه اینکه شب قشنگ و خوبی بود و منزل ما پراز مهمون حالا یکی دو روز دیگه میام از خبرهای روزهای گذشته میگم! غزل خانومی ما 2شب قبل یکهو فرمودن: "بلام تولد بگیل" ترجمه:برام تولد بگیر! ازش منظورشو پرسیدم؟ گفت:فوت بکنم! آهاااااا یعنی کیک بپز،شمع بزار تا من فوتش کنم خوب این شد که بنده هم از دیروز صبح به تلاش و تکاپو افتادم تا یک عدد کیک بپزونم و براش تولد بگیرم بچه ام کلی دلش آب شد و هی به خامه ها ناخونک زد تا کیک آماده شد ولی خوب خامه کم داشتم و نمیتونستم کیک آبی به سفارش نازنازی خانوم درست کنم و شکلاتیش کردم بعد از شام هم براش بادکنک باد کردم و یک جشن کوچولو به راه انداختم.کلییییییییییی کیف کرد و ذوق از خودش نشون داد هی فیگور میگرفت که ازش عکس (عسک!) بگیرم خلاصه اینکه دیشب به هممون خیلی خیلی خوش گذشت و غزلی هم زود خوابید امیدوارم بتونم جشن تولد 2سالگیشو اونجوری که میخوام برگزار کنم کوچولوی مامان و بابا دوستتتتتت داریممممممممممم چند روزه که غزل مامان مریض شده اولش هیچی نبود هاااا ولی یکهو تو خواب شروع به سرفه کرد و بعدش هم .... خیلی دلخراش سرفه میکنه دخترکم.تقصیر من بود که یک کم زود رفتم مطب دکتر! آخه اونجا معمولا بچه های بیمار میان و خوب مسلم هست که بچه سالم هم مبتلا میشه! نازنین دخترم چشماش اینجوری پف کرده حالا تو این بلبشو دکترش آزمایش ادرار هم داده که شده برامون برنامه ای! مگه خانوم رضایت میدن چند قطره التفات کنن !!!!!! همچین خودشو نگه میداره که نگوووو.... بنده خدا مادرم اومد پیشمون تا با کمک هم نمونه بگیریم،با قصه و شعر و نازونوازش و چسبوندن کتابهاش به درو دیوار دستشویی و غیره و ذلک هم نتیجه نگرفتیم فعلا که بااجازه مسئول آزمایشگاه بیخیال قضیه شدیم تا خدای نکرده تو روحیه اش تاثیر بد نذاره! خدایا هیچ بچه ای بیمار نشه فعلا در کلافگی به سرمیبرم دعا کنید زود دخترم خوب بشه که بیام خبرهای خوشگل خوشگل بدم ازش! مثل این خبر که مدتیه ماشالله همه چی میگه وکامل و بی نقص صحبت میکنه خدایا حال بچه ام رو زود زود خوب کن!!!(الهی آمین)
و امسال کوچولوی من شوق عجیبی داشت برای تولدش!

تا آخرین قاشق غذاشو بی سروصدا خورد و فقط گوش کرد و ذوق نشون داد
باورش نمیشد خودش هم مثل قصه کتابش ازتو دل من بیرون اومده باشه
(البته بماندکه این قصه شده بلای جونم!!!روزی 10بار میاد میگه قصه بیمارستانو بگو.......................... الان این شکلیم
)
راه میرفت و میگفت:آخه ذوقققققق دالم! تولدمه! تولدم مبالککککککککک
















خدایـــــــــــــــــــــــــا شکـــــــــــــــــــــــــرت که نعمت مادر و پدر شدن رو به من و همسرم عطاکردی اونم بادادن یک دختر خوشگل و ناز و خواستنی و شیرین زبون به ما







هیــــــــــــچ غصه نخور!!!!
و یک عشوه اینجوری تر
تحویل میده و پشت بندش میگه:مامان دوست دارم ههههههههه مامان دوست دارم !
میگه:مامان جدیدا مسواک میزنیاااااا !!!!
و گاهی هم میشینه رو کریرش!!!


واییییییییییی به روزی که بگم من بلد نیستم!!!!!





گاهی گیر میده که ok رو بزار........



(جاهای خالی رو دقیقا جای خالی رد میکنه!!!!)
هم به خاطر جمله قلنبه ای که گفت،هم به خاطر اینکه کسی بهش نداده بود ولی واسه پیچوندن ما گفت!!!!!




و نتیجه نشون داد من بین 3-4 مادر دورو برم در فامیل و آشنا موفق ترین و بی دردسرترین بودم چون اونها باروش خشانت بار وارد عمل شده بودن!

)



م اینم از 17 آذر ما!









مخصوصا اینکه شعر تولد مبارک رو بلد شده و مدام میگفت:"تولدت مبارکــــــــــــــته! تولدت مبارکـــــــته!" حالا نمیدونم ضمایر ملکی رو از کجا بلد شده











ونصفه شب برنامه دل دردش نصیبمون شد!!!!!





از اونجایی که دیروز دقیقا مصادف بود با 21 ماهگی غزل جونی،بی مناسبت هم نبود!















اونم همراه با یکی از بادکنکهاش




حال و حوصله برام نمونده!
و کسله،همش غر میزنه و با اون صدای مناسب اپراش! مدام گریه میکنه...
کچل شدم به خدا
الهی همیشه همه بچه ها سالم باشن !
اینقدر شنیدن صدای نازک و ظریفش لذتبخشه که نگو.....ولی حالا که صداش گرفته و یادش میفتم
بغضم میگیره!

